چون‌که همه‌ش یادت میره جلوتر هیچی منتظرت نیست. 

« بهتر که بگریزیم

بر چنگک خاموشی جاوید لب را بیاویزیم

از آن‌چه رفت و رفت

از آن‌چه ماند و ماند بهتر بپرهیزیم »

جای خالیِ این ماه.

نگاهم خشک شد رو صفحه‌ی گوشی. کلمه نداشتم. رفتم تو کانتکت لیست. زدم رو اسمش و خشکم زد باز.  باید زنگ بزنم؟ باید چیزی بگم؟ چیزی دارم که بگم؟ نه.

زنگ نزدم

چون که دوستاش و بقیه هستن حتماً.. چون که من اگه حسابم بشم بقیه‌ی دورم. بقیه‌ی پرت.. 

اصن وسط این غم بزرگ چه اهمیتی داره اون بقیه‌ی دور چیزی بگه یا نه؟

اون دی‏وث فقط باید بره به عاجز بودنش ادامه بده.. بره سعی کنه زودتر بمیره.

از رسیدن‌ها

اون دو دقیقه‌ی استثناییِ بعد از بیدار شدن که تقریبا هیچی یادت نیست و تنها نیازت دستشویی رفتن و شاشیدنه. 

بعد یادش میاد که به اون روز هفته کُلی غم بدهکاره.