اصلا نیستم این زندگیو.

دلم یه غم اصیل می‌خواد. چیزی که نتونم ازش دربیام. چیزی که نتونن ازش درم بیارن.

چیزی که باعث بشه برن. همه برن.

که خودم بمونم و اون.

یه‌سری عکس برفی لابه‌لای این آت و آشغالای قدیمی خورد به چشمم و یه صدایی گوشه‌ی ذهنم مدام داره تکرار می‌کنه که: اگه زمستون برسه. اگه زمستون برسه. اگه زمستون برسه

Erase your face from all the sides

I mean the consolation prize is what I want to approach

خشم‌ه که سرپا نگهم داشته. داره نگهم می‌داره. ناامیدی نفسمو بند نمیاره. بهم اجازه میده با ریتم بهتری نفس بکشم. و آدم‌ها. نبودن‌شون مرهمه. در واقع ناپدید شدن‌شون. شاید فقط دلتنگِ اون کافه‌ی جمع و جوری‌ام که با شهرزاد رفتیم. دلتنگ اون تشت حاوی هات چاکلتی که نخورد. اون یه نخ سیگار دم کافه. از این پیچیدگی‌ پوچ زندگی‌هاتون متهوعم. از این جریان ساختگی. از این تصور که گه می‌خورم پس هستم. گه می‌خورم پس برنده‌ام. متاسفم. هستیم و بازنده‌ایم.