" The worst thing that could happen at this point is a show of sympathy, a look, a word even. I'd turn away or hush the speaker, because what I need to feel is that the things I'm going through can be neither understood nor shared; it's the only way I can believe there's some sense and truth to the horror of it all. The moment it turns into words, I am overcome with ennui and the whole thing seems pointless again "
" مردم مذبوحانه فقط در پی زیستن زندگیای بودند که به هرکداممان داده شده، از روی غریزه در پی اقناع هر میل مشمئزکنندهای، و در پی سرکوب اضطرابهای معطوف به تنهایی و درد احتضارمان که به محض آگاهی از فانی بودن به ما دست میدهد"
نه عزیزم
تو شاید کمتر از بقیه چیزی رو احساس کنی
تو به ندرت چیزی رو احساس میکنی
تو اصلا چیزی رو احساس میکنی؟
متاسفانه نمیتونم خودمو قانع کنم که نخوابم
و نمیتونم کاری کنم حالم از بیدار شدن بعدش بهم نخوره.