چندمیه؟

کاش میشد مثلا الان اندازه مسواکای تو جا مسواکیمون،  آدم دور و ورم بود.. 

اون گُهِ ایده آل هیچوقت نمیاد..

الان احساس می کنم اونقدی زندگی کردم که میتونم با اطمینان کامل بگم سر و تهِ این گره ی بزرگ هیچی نیست.. 

اتفاقا رد میشن..خوشی آ خاطره.. غما هم تموم.. 

زمانِ لعنتی همه چیزُ تغییر میده

چشماش قرمز شده بود.

قرمزِ رگی.