« ای ستاره‌ی عظیم و فروافتاده‌ی غربی

ای سایه‌های شب

ای شب افسرده‌ی رشک‌آلود

ای‌ستاره‌ی بزرگی که پنهان شده‌ای

ای تیرگی انبوهی که ستاره را پنهان می‌کنی

ای دست‌های ستم‌کاری که توانم را می‌گیری

ای روح بی‌پناه من

ای ابر پرخشونت گرداگرد من که روح مرا آزاد نخواهی کرد »

ماچش نکن حداقل کس‌کش

جور دیگه‌ای بودن تا لحظه‌ای که چسبیدم به تخت سخته فقط. کافیه با اولین موجود دو پا مواجه بشم و در بیام از خود نکبتم. 

خدا مرده است. مارکس مرده است و حال من هم خوب نیست.

هر ماه با نوتیفیکیشن Flo یادم می‌افته که نه من و نه دنیا هیچ چیز جدیدی برای ارائه کردن به هم نداریم و حالم بهم می‌خوره.

« و برای پرهیز از ملال تحمل‌ناپذیر، زندگی باید جالب باشد. هرآن‌چه جالب است همیشه عمر کوتاهی دارد، و واقعاً تنها کارکردش این است که مصرف شود تا ملال را دور نگه دارد»

واقعیت خاکسترِ مونده‌ی تصور هم نیست.