« ای ستارهی عظیم و فروافتادهی غربی
ای سایههای شب
ای شب افسردهی رشکآلود
ایستارهی بزرگی که پنهان شدهای
ای تیرگی انبوهی که ستاره را پنهان میکنی
ای دستهای ستمکاری که توانم را میگیری
ای روح بیپناه من
ای ابر پرخشونت گرداگرد من که روح مرا آزاد نخواهی کرد »
جور دیگهای بودن تا لحظهای که چسبیدم به تخت سخته فقط. کافیه با اولین موجود دو پا مواجه بشم و در بیام از خود نکبتم.
هر ماه با نوتیفیکیشن Flo یادم میافته که نه من و نه دنیا هیچ چیز جدیدی برای ارائه کردن به هم نداریم و حالم بهم میخوره.