alienation

یادمه یه جا یه چیز بلندبالایی نوشته بودم با این مضمون که:

تلاش برای تبدیل کردن شادی به کلمه و حرف، باعث می‌شه اون حسِ شعفِ عمیق به یه حسِ سطحی کاملاً بیرونی تبدیل بشه. تکرار این کار یه جور زمینه‌س برای تبدیل شادی به غیرخودش.. که به مرور زمان شانس تجربه‌ی این حسو تا آخرِ عمر ازمون می‌گیره..


براتون نگم از ضدش..


بعد میام می‌گم ملال و فلان


*no matter how many breaths that you took you still couldn't breathe

الان درستشم همینه که روی شکم دراز بکشی و تهِ واکنشت نسبت به گُه و کثافتِ زندگی یه مُشت فشار باشه روی عضلات بی‌مصرفِ صورت .. 

نمیشه که هَمیشه به تخمِ نداشته بگیری هَمَه‌شو..



*این‌که ریدم تو خاطرات این آهنگ شکی نیست، ولی چیزی از ارزش‌هاش کم نمی‌کنه..

See you at the bitter end

اگر انسان، امروزه بیش از گذشته دست به خودکشی می‌زند ،این بخاطر آن نیست که برای حفظ خود مجبوریم سعی و کوشش طاقت‌فرسایی را متحمل شویم، یا این‌که نیازهای مشروعمان کمتر ارضاء می‌شوند ،بلکه به دلیل آن است که ما دیگر نمی‌دانیم که نیازهای مشروعمان تا کجا ادامه دارد و به کجا محدود می‌شود و دیگر معنی و جهت سعی و کوششهایمان نیز برایمان مشهود نیست.


از کتاب خودکشی امیل دورکیم(ترجمه نادر سالارزاده امیری) 

هیچ‌کس دورتر از خود با خود نیست. آن‌جا که پای خود در میان باشد، ما کجا و شناخت کجا


از کتاب تبارشناسیِ اخلاقِ نیچه ، ترجمه داریوش آشوری




اعتمادی فرد، استادِ جان، می‌فرماید :

مسیر تحقق اراده،  به نحو خاص و ناب آن، از دل یک نا-ارادگی‌ِ منظم و قاعده‌مند می‌گذرد .