نمیدونم.
خیلی ساله روزام رو اینجوری شروع کردم و به پایان رسوندم: نمیدونم.
شدت دردش از حد آشنا بودن رد شده و یه جوری خودم رو راضی کردم که دوباره دست دراز کنم و کمک بگیرم.
بعد اینهمه سال تازه دارم میفهمم چقدر میم رو دوست دارم و چقدر برادر خوبیه.