آسمون آبی. رگه‌های سفید ابر. نور نارنجی دم غروب. باد پاییزی. ترکیب سه رنگ روی پارچه و حس دلهره. جبر.

حالا که تنها فرصت صبر کردن با مریضی نصیبم می‌شه باید بگم که اصلا نمی‌دونم چطور قراره از پس‌فردا برگردم به روتین کار. و چطور تظاهر کنم که به همه‌چیز شک نکردم. یا چطور به بقیه توضیح بدم که درد کشیدن می‌تونه چه مهلت خوبی باشه برای امید پیدا کردن به گشایش. 

از ساعت ۸ تا همین چند دقیقه‌ی پیش در حال کار کردن بودم. رضایت دارم؟ عمیقا. قراره همین‌طور بمونه؟ امکان نداره.

باز دور دایره‌ی قبلی خزیدی، و در ادامه هم چاره‌ای جز این نداری.

Kill all your scarlings before they kill you

آهنگ درست. آدم درست. کافی.