با ضربه‌های آروم انگشت. بلافاصله بعد از بیدار شدن. زیر دوش. موقع غذا خوردن یا خداحافظی از آدم‌ها. هر جا و در هر حالتی به صدایی که یه بند داره ازم  گله می‌کنه باید بفهمونم که دارم می‌شنوم‌  و می‌فهممت و تا یه جایی هم بهت حق میدم. فکر کنم با این قیافه‌ی آرومی که به خودم گرفتم مشکل داره. وقت و بی‌وقت بهم یادآوری می‌کنه که باید بترسی و نمی‌خواد بپذیره که قرار نیست دوباره افسارو بدم دستش.  کاش انقدر به در و دیوار نمی‌زد چون من فعلاً کاری جز نگاه کردن ازم برنمی‌آد طفل زبون نفهم قشنگ من. 

to die among strangers

خشم و ترس و ناراحتی و نفرت و هیچی. هیچی. هیچی درونم نیست. نشستم داخل سکون و سکوت. 

احساسات برای من دو مرحله‌ایه. توی مرحله‌ی اول اون حس برام قابل پذیرشه و می‌تونم کاملا باهاش کنار بیام. توی مرحله‌ی دوم ولی مرز بین خودم و اون حسی که دارم تجربه می‌کنم برام مشخص نیست. مثلاً اگر احساس ناراحتی مرحله‌ی اول باشه، مرحله‌ی دوم این شکلیه که از ناراحت‌ بودنم ناراحت می‌شم. و این اصلا به معنای تشدید اون حس نیست. بیشتر شبیه کش اومدن بین دو تا چیز مخالفه که همیشه بدون استثنا به‌ یه حال گهی ختم می‌شه. 

یکی از قدیمی‌ترین آدمایی که تقریباً ۱۳ سالی میشه که فکر می‌کردم می‌شناسمش بدون خداحافظی و هیچ حرفی رفته. 

رهایی مرز بین وابستگی و بی‌تفاوتی‌ه. موی باریکی که پیدا کردن و نگه‌داشتنش سخته ولی ناچاریم رها کردن رو یاد بگیریم که وابستگی به نفرت تبدیل نشه و بی‌تفاوتی به یه رنج مفرط.