بهش گفتم که از دو سالِ بعد و رفتنش می‌ترسم.. پرسید چرا.. ازین چراها که جواب نمی‌خواد، یعنی نباید بترسی.. یعنی بیخود می‌ترسی.. بعدم گفت عادت می‌کنه آدم.. قانع شدم.


آره بابا 

چند ساله یاد گرفتم زود قانع شم و دهن کثافتمو ببندم.

متوجهم کارم با یه سری آدما.. با اکثر آدما تموم شده. ولی اصرارم تو ارتباط برقرار کردن باهاشون ستودنی و عاشوراییست.

I'm becoming what I thought

What I shouldn't be

What I fear the most. 

آدم دلش می‌خواد تو رد اشک روی صورتش گم بشه..

یه لحظه‌هایی تو زندگی فقط و فقط ساخته می‌شن برای این‌که آدم توشون بمیره.. ولی همه‌ش بیخودی از دستشون میدم/از دست میدمشون/از دستم میدن/از دست میدنم.