هر طور نگاه می‌کنم به این می‌رسم که باید به دنبال شکل متفاوتی از تغییر بگردم. مسیری که آدم‌ها در شرایط دیگه‌ای تونستن طی کنن برای من با شرایطی که با اطمینان نسبتا خوبی می‌تونم بگم فرق زیادی با اکثر آدم‌ها داره، جوابگو نیست. اما بعد به خودم می‌آم و می‌بینم با فاصله‌ی زیاد از نقطه‌ی شروع همون چیزی که فقط تصور می‌کنم نمی‌تونم از پسش بربیام ایستادم و دارم ناله می‌کنم. اما داستان نه اینه، نه اون. داستان اینه که من فقط نمی‌خوام سینه سپر کنم و حرف بزنم از چیزی که شاید هر روز دارم تجربه می‌کنم و قدیمی‌ترین آدم‌های زندگیم هم تصوری ازش نداشته باشن. 

The worst thing that can happen to you is a feeling.

گاهی بهترین کاری که می‌تونی در حق خودت و اطرافیانت بکنی شریک نشدن احساسات(فعل غلط شاید هم درست) و توضیح ندادن شدت چیزهایی‌ه که داری تجربه می‌کنی.

در «همه‌چیزفقط‌هست»ترین حالت ممکن‌ام.

دیشب می‌خواستم دیگه چیزی نخوام، الان هیچی نمی‌خوام و دارم فکر می‌کنم که اینو نمی‌خواستم.