زیر پات خالی بود، زود از جا پاشدی.

These open doors

تو سال‌های سیاه تحصیل، یه جاهایی هم انگار از دستشون در می‌رفت و یه چیزایی یادمون می‌دادن گاهی. شرط می‌بندم همه‌ از معلم فیزیک و ریاضی دبیرستانشون حداقل یه بار شنیدن که «تا وقتی سوال رو دقیق و کامل نفهمیدی نرو سراغ فرمول‌های حفظی و سیاه کردن جای جواب. سوال رو چند بار بخون ببین چی میگه.» این‌کارو می‌کردیم؟ من که نه. سریع عین این سگ‌گزیده‌ها عدد و اطلاعات سوال رو به زور با حالت جا کن جا کن  تو فرمول فرو می‌کردم و هیچ‌وقت هم به جواب نمی‌رسیدم یا اگر هم تهش یه چیزی به دست می‌اومد، اون عدد تو گزینه‌ها نبود. حالا اجازه بدید الان که چست و چابک‌تر از گذشته گوز رو می‌بندم به شقیقه اینو بهتون بگم: هفته‌ی پیش دیسکاور ویکلی یه ترک نوستالژیک رو دقیقاً وقتی دو دستی بهم تقدیم کرد که درگیر چرای بیهوده‌ای شده بودم که هرچی بیشتر بهش فکر می‌کردم کمتر سردرمی‌آوردم که چرا واقعاً. از این‌ور هم موبی گیر داده بود که:

why does my heart feel so bad?

why does my soul feel so bad?

گفتم حالا که دور هم‌ایم بشینم به اینم فکر کنم. اول این‌طوری بودم که گه خوردی، کی می‌گه؟ خیلی هم اوضاع خوبه. بعد یه کم که تکرار شد، فکر کردم حالا شاید my heart does  ولی soul برام غریبه‌ست. یکی دو روز بعد: گریه. دیدم که نه جدی انگار they both do.  روز بعدش: خب چرا؟ دیروز: نمی‌دونم. just let them feel. امروز: قر ریز گردن. و می‌خوام این‌ یکی رو به عنوان جواب قبول کنم. چرای قبلی هم حل شد. چون دنبال دلیل گشتن در جا زدنه و فرقی با فرو کردن اطلاعات سوال توی فرمول بی‌ربط نداره. سر همین تکتم جون سوال رو چند بار بخون ببین چی میگه، همون موقع که گرفتی چی می‌خواد بهت بگه ولش کن بره، جواب همون‌جاست.

به 23 سالگی

چه دورم، چه خوشحالم که دورم از اون آدمی که از خراب شدن پوست دستش هم می‌ترسید. بعد اگر ازش می‌پرسیدن که چرا سیگار می‌کشی در جواب چشم بسته غیب می‌گفت: ما که قراره بمیریم. حالا من هی سیگار سیگار می‌کنم نه که با نکشیدنش شاخ غولی چیزی شکسته باشما، اصلاً هم ربطی به کلیت قضیه نداره. ربطش شاید به اینه که اگر نمی‌ترسی نترس، ولی اگه مثل سگ می‌ترسی گه می‌خوری ادای نترس‌ها رو درمی‌آری عزیز من. قیافه‌ی قلابی حق به جانب و همه‌چیزدون هم برای من نگیر. مگه چی سرت می‌شه از زندگی؟ یه مشت چرندیات صد من یه غاز. اگه هم قراره تو اون فضای خفه‌ی چند متری اطرافت که برای خودت ساختی و چسبیدی بهش، چیزی رو که می‌خوای پیدا کنی، عالیه. go for it. فقط یادت نره وقتی داری دور خودت می‌چرخی از لطافت دستات لذت ببری، چون اون‌جا چیزی بیشتر از این نصیبت نمی‌شه. 

میل به نوشتن در مورد همه‌‌ی چیزهایی که در جریانه همیشه به ننوشتن ختم می‌شه. پس عیدتون مبارک

دو هفته‌ست ناجور فنر سیاهی‌م در رفته. حقیقت اینه که اگر همین الان این کلمه‌ها رو کنار هم ردیف نکنم بی‌اختیار دوباره میرم سر کابینت‌ها و شروع می‌کنم به آشغال‌خوری. یا نهایتاً به اسم چیز سالم انقدر می‌خورم که نفسم بالا نیاد. چند روزه پروژه‌ی مرور دوره‌های سگی زندگی‌ راه انداختم و دریایی از محتویات نامرغوب تو ذهنم بازیابی شده و نشستم دارم فکر می‌کنم چرا من هیچ‌وقت عین آدم در مورد این مسائل پیش تراپیستم زک و زار نمی‌زنم؟ به جاش مثلاً هفته‌ی پیش که داشتم از اتاقش می‌اومدم بیرون بهش گفتم مراقب خودش باشه. چون ببینید خودمراقبتی یه اصله؛ اصلی که دیگه داره دلمو می‌زنه. این‌طوری که اگر یه روز صبح ورزش نکنم تا سه روز بعدش یه حرومزاده‌ای هر یه ربع یه بار تو سرم می‌گه پس پاشو بریم سیگار بکشیم تهش هم قراره سر از کیکآل دربیارم با یه رینگ سن سباستین تو دستم. حین بلعیدنش هم وقت جلسه‌ی مشاوره‌ی بعدی رو هماهنگ کنم تا عین دو تا دلقک بشینیم روبروی هم و اون بهم افتخار کنه که برنگشتم به عادت‌های قبلی و منم نقش خودمراقبتی رو توی زندگی بهش یادآوری کنم.