الان یه دفعه و کاملاً بی‌ربط به چیزی که دارم می‌خونم، یادم افتاد بگم که به نظرم گاهی خوبه در نظر بگیریم که همه‌ی ما به عنوان انسان از دید جانبی یا همون peripheral vision بهره بردیم که حتی وقتی روی یه چیزی متمرکزیم، هم‌زمان هم بتونیم درک نسبی خوبی به لحاظ بینایی از وقایع اطراف داشته باشیم؛ و به نظر می‌آد جالب نباشه که توی بعضی از برخوردهای اجتماعی طوری رفتار کنیم انگار که گرازی، خفاشی چیزی زاییدتمون.

It's a beautiful glass

مطمئن نیستم تا کجا و چجوری و با چی پر و خالی می‌شه، یا حداقل فکر می‌کنم که پر و خالی می‌شه. لحظه‌هایی که سر می‌چرخونم و هیچی نمی‌بینم، مطمئن نیستم. لحظه‌هایی که نمی‌تونم جنب بخورم از شلوغی، مطمئن نیستم. لنگر اعتمادم ولی وصله به اشک. به جایی که از سراسیمگی شکل دادن به اون بهت پناه می‌برم به چشم خیس. گله‌ای ندارم ولی تا کجای راه باید گریه کرد؟

This bitterness is endless, keeps going on and on

بهترین مکالمه‌ی یک دقیقه‌ای سال جدید تا این لحظه:


- تو این هوای برفی چی می‌خورین؟

- اتفاقاً داشتم فکر می‌کردم.

- من خودم هات‌چاکلت دوست ندارم، ولی داره برف می‌آد.

- آره منم دوست ندارم.

- پس هات‌چاکلت؟

- هات‌چاکلت.

خطاب به خودم:

اصلاً لازم نیست چیزی رو برای کسی توضیح بدی تا وقتی‌که ازت بپرسن و اگر ازت چیزی رو پرسیدن که دوست نداری جوابشو بدی، مجبور نیستی.