الان یه دفعه و کاملاً بیربط به چیزی که دارم میخونم، یادم افتاد بگم که به نظرم گاهی خوبه در نظر بگیریم که همهی ما به عنوان انسان از دید جانبی یا همون peripheral vision بهره بردیم که حتی وقتی روی یه چیزی متمرکزیم، همزمان هم بتونیم درک نسبی خوبی به لحاظ بینایی از وقایع اطراف داشته باشیم؛ و به نظر میآد جالب نباشه که توی بعضی از برخوردهای اجتماعی طوری رفتار کنیم انگار که گرازی، خفاشی چیزی زاییدتمون.
مطمئن نیستم تا کجا و چجوری و با چی پر و خالی میشه، یا حداقل فکر میکنم که پر و خالی میشه. لحظههایی که سر میچرخونم و هیچی نمیبینم، مطمئن نیستم. لحظههایی که نمیتونم جنب بخورم از شلوغی، مطمئن نیستم. لنگر اعتمادم ولی وصله به اشک. به جایی که از سراسیمگی شکل دادن به اون بهت پناه میبرم به چشم خیس. گلهای ندارم ولی تا کجای راه باید گریه کرد؟