دستم خورد و زدم دقیقاً همون چیزایی رو که قرار بود در نهایت نگه‌شون دارم، پاک کردم.

And it feels like having an open heart surgery with no anesthetic.

The power of being a parasite

روی هم رفته زندگی وصله به همین چیزهای ناچیز و کوتاه. به جدا شدن‌های متوالی. به شک مدام. به گسست در سیر زمان. و درک این اتصال فقط تا اون‌جایی بدیهی به نظر می‌رسه که انگل بودن رو تجربه نکرده باشی. به بیان واضح‌تر و با هدف برپایی منبر مختصر گه‌خوری باید براتون بگم که از دست دادن توانایی فهمِ پیچیدگیِ تجربه‌های واقعی و روزمره، یکی از نشونه‌های زیست انگلی‌ه و به نظر می‌آد فقط با پیوسته پشت سرگذاشتن این نوع از حیات می‌شه به اصالت سرگشتگی رسید.

مامان هر بار که می‌خواد خونه رو جارو بکشه شروع می‌کنه به زبون ترکی یه سری جمله رو زیر لب تکرار کردن. صدای جاروبرقی اونقدری بلند هست که نشه صداش رو شنید اما اکثراً یادش میره جاروبرقی رو خاموش کرده و تا چند دقیقه بعدش خیلی واضح میشه حرفاشو شنید. متاسفانه از اون‌جایی‌که ترکی بلد نیستم خیلی سال پیش معنی یکی دو تا از جمله‌ها رو ازش پرسیدم و از اون موقع هر بار موقع شنیدن صدای جاروبرقی احساس گناه بهم دست می‌ده. امروز دوباره ازش پرسیدم که داشتی چی می‌گفتی؟ بعد از دوازده، سیزده سال هنوز همون حرف‌ها، صرفاً اسم آدم‌ها عوض شده. مامان وسواس داره، شدید. خیلی شدید. ترکیب وسواس که به نظر خودش بهترین خصلتشه با بقیه‌ی ابعاد شخصیتی‌ش بیشتر از هر چیز دیگه‌ای شکل عذابه. عذابی که من نمی‌تونم از رو شونه‌هاش بردارم و دیگه شاید نمی‌خوام.

الان یه دفعه و کاملاً بی‌ربط به چیزی که دارم می‌خونم، یادم افتاد بگم که به نظرم گاهی خوبه در نظر بگیریم که همه‌ی ما به عنوان انسان از دید جانبی یا همون peripheral vision بهره بردیم که حتی وقتی روی یه چیزی متمرکزیم، هم‌زمان هم بتونیم درک نسبی خوبی به لحاظ بینایی از وقایع اطراف داشته باشیم؛ و به نظر می‌آد جالب نباشه که توی بعضی از برخوردهای اجتماعی طوری رفتار کنیم انگار که گرازی، خفاشی چیزی زاییدتمون.