یه مدته طفره میرم از اینکه بنویسم چقدر احساس میکنم این رابطهی دوستی چندین و چند ساله برام سنگین تموم شده. چند ماهه با سکوتی که میدونم قرار نیست از طرف هیچکدوممون شکسته بشه خودم رو قانع کردم که همهی چیزی رو که باید بدونم، میدونم و دیگه لازم نیست در موردش فکر کنم. اما هر چند وقت یه بار چراهای بیشتری میآد سراغم و برام جالبه که بعد از اینهمه ماه هنوز در موردش با تراپیستم حرف نزدم. چون مشخصاً نمیخوام بپذیرم یه همچین مسئلهای بهم ضربه زده. حتی همین الان هم نزدیک یک ساعته دارم با کیبرد ور میرم و انگشتم بعد از نوشتن هر جمله میره روی بکاسپیس.
سر آخرین مکاملهی جدیای که بینمون رد و بدل شد از احساس تنهاییم گله داشتم. شک داشتم که باید گریه بکنم یا نه اما شک جلوی اشک رو نمیگیره. سعی کردم همهی چیزی رو که داره اذیتم میکنه توضیح بدم و بیشتر شبیه اعتراف بود. یه اعتراف کوتاه و ساده: حس میکنم خیلی تنهام. اون لحظه تک تک آدمهای دور و نزدیک رو توی ذهنم مرور کردم و هیچکس رو جز کسی که کنارم نشسته بود مقصر این حس نمیدونستم. تصورم این بود که اگر چیزی رو بگه که فکر میکنم باید بشنوم، دیگه احساس تنهایی نمیکنم یا حداقل کمتر حسش میکنم. اون تصور تحت هیچ شرایطی حتی وقتی تصمیم گرفته بودم به بزرگترین ضعفم اعتراف کنم و خودم رو در بیدفاعترین حالت ممکن قرار بدم برای چند ثانیه هم به واقعیت تبدیل نشد. گریه کردم، از ته دل اشک ریختم. نه از سر بیقراری، به خاطر احساس کردن بار سنگین تنهاییای که متعلق به خودم بود و تا اون روز همهی زورم رو زده بودم که روی دوش بقیه بندازم که حسش نکنم. تجربهی واقعی شکوهمندی غم. لحظهای که تسلیم میشی و سکوتت هیچ معنایی نداره. هیچ حرفی، هیچ خشمی، هیچ انتظاری رو سرکوب نمیکنی. فقط در خالصترین شکل ممکن سکوت میکنی و در واقع سکوت همهی چیزیه که داری و «همهی چیزی است که آن بیرون وجود دارد».