یه مدته طفره میرم از این‌که بنویسم چقدر احساس می‌کنم این رابطه‌ی دوستی چندین و چند ساله برام سنگین تموم شده. چند ماهه با سکوتی که می‌دونم قرار نیست از طرف هیچ‌کدوممون شکسته بشه خودم رو قانع کردم که همه‌ی چیزی رو که باید بدونم، می‌دونم و دیگه لازم نیست در موردش فکر کنم. اما هر چند وقت یه بار چراهای بیشتری می‌آد سراغم  و برام جالبه که بعد از این‌همه ماه هنوز در موردش با تراپیستم حرف نزدم. چون مشخصاً نمی‌خوام بپذیرم یه همچین مسئله‌ای بهم ضربه زده. حتی همین الان هم نزدیک یک ساعته دارم با کیبرد ور میرم و انگشتم بعد از نوشتن هر جمله میره روی بک‌اسپیس.

how to stay conscious when you drown

حالا دیگه اشک دم مشکم تبدیل شده به یکی از قابلیت‌هام، چیزی که دقیقا داره شخصیتم رو به تعادل می‌رسونه. البته تغییری توی اصل قضیه به وجود نیومده؛ هم‌چنان اولین و ساده‌ترین ری‌اکشنم برای مواجهه با فروپاشی همه‌چیز اشک  ریختنه، اما برای کنار اومدن و پذیرفتنش، نه مقاومت کردن و پس زدنش. بیشتر از سه، چهار ماهه ساعت‌های طولانی به دلایل مختلف توی خلوت خودم گریه کردم. بغض فروخورده‌ای که به سادگی قابل تشخیص بود تا یه حد قابل قبولی از بین رفته و نتیجه این شده که بروز و بیان احساساتم دیگه ترسناک نیست. از اون فاز دو مرحله‌ای احساسات خارج شدم و به ندرت از حس کردن چیزی اذیت می‌شم. یاد گرفتم حین فرار مچ خودمو بگیرم. توی طول روز و هفته بارها یه صدایی یادم می‌ندازه که زندگی‌ت با هیچ متر و معیاری ارزش زندگی کردن نداره و می‌شینم و به دلایلش گوش می‌دم. حرف‌هاش همه‌ی زخم‌ها رو تک تک، از اول و با حوصله باز می‌کنه. منتها من می‌شینم چون اون صدا اجازه داره ادامه بده. می‌شینم چون حق داره ناراحت باشه. می‌شینم چون اگر من گوش ندم کی قراره بشنوه؟ پس با زخم‌ها ور نمی‌رم، از اون صدا فرار نمی‌کنم. فقط می‌شینم و مشکمو با اشک پر می‌کنم. 

قدم زدن روی پل نامرئی بین بهت و منطق، داره هیجان‌انگیزترین رفت و آمد‌های این بیست و اندی سال زندگی رو رقم می‌زنه. 

I think I finally explained it

سر آخرین مکامله‌ی جدی‌‌ای که بینمون رد و بدل شد از احساس تنهایی‌م گله داشتم. شک داشتم که باید گریه بکنم یا نه اما شک جلوی اشک رو نمی‌گیره. سعی کردم همه‌ی چیزی رو که داره اذیتم می‌کنه توضیح بدم و بیشتر شبیه اعتراف بود. یه اعتراف کوتاه و ساده: حس می‌کنم خیلی تنهام. اون لحظه تک تک آدم‌های دور و نزدیک رو توی ذهنم مرور کردم و هیچ‌کس رو جز کسی که کنارم نشسته بود مقصر این حس نمی‌دونستم. تصورم این بود که اگر چیزی رو بگه که فکر می‌کنم باید بشنوم، دیگه احساس تنهایی نمی‌کنم یا حداقل کم‌تر حسش می‌کنم. اون تصور تحت هیچ شرایطی حتی وقتی تصمیم گرفته بودم به بزرگ‌ترین ضعفم اعتراف کنم و خودم رو در بی‌دفاع‌ترین حالت ممکن قرار بدم برای چند ثانیه هم به واقعیت تبدیل نشد. گریه کردم، از ته دل اشک ریختم. نه از سر بی‌قراری، به خاطر احساس کردن بار سنگین تنهایی‌ای که متعلق به خودم بود و تا اون روز همه‌ی زورم رو زده بودم که روی دوش بقیه بندازم که حسش نکنم. تجربه‌ی واقعی شکوه‌مندی غم. لحظه‌ای که تسلیم می‌شی و سکوتت هیچ معنایی نداره. هیچ حرفی، هیچ خشمی، هیچ انتظاری رو سرکوب نمی‌کنی. فقط در خالص‌ترین شکل ممکن سکوت می‌کنی و در واقع سکوت همه‌ی چیزیه که داری و «همه‌ی چیزی است که آن بیرون وجود دارد».

یک کتابی می‌خونم که نویسنده‌ش از ضمیر غیر مرسوم برای مشاغلی که جنسیت‌زده شدن استفاده می‌کنه، مثلا اگر داره در مورد رئیس فرضی یک شرکت خیلی بزرگ حرف می‌زنه جلمه‌های بعدی رو با ضمیر she می‌نویسه. یا مثلاً پرستار بچه‌ یه آقاست و هر بار با خوندن هر کدوم از این مثال‌ها مغزم چند لحظه مکث می‌کنه و همین. برام جالبه.