اخیرا ناامیدی، نفرت و خشم برام قابل تفکیک نیست.

حس می‌کنم یه بخش عظیمی از زندگی‌ام ناتموم مونده و برای تموم کردنش هیچ راهی نمونده و فرصتم رو از دست دادم.

یکی از نادرترین اتفاق‌ها برای من جا گذاشتن و گم کردن چیزهاست. امروز هم چیزی رو جا نذاشتم یا گم نکردم ولی انقدر هی همه‌چیزمو تو طول روز چک کردم که ببینم سر جاش هست یانه که کاش یه چیزی گم می‌شد.

تنها چیزی که اهمیت و معنی‌اش رو از دست نداده صبح و صبحونه‌است. باقی چیزها کاملا از دایره‌ی اهمیتم خارجن.

جز حادثه هرگز طلبم کس نکند

احتمالا باید در همین نقطه از زندگی با این رباعی رودکی مواجه می‌شدم. که به یاد بیارم چند سالی میشه سهم بزرگ و شیرینی دارم از تنهایی.