دیگه مهم نیست زمین سنگه. یا سرده. یا خونه نیست. زمین فقط زمینه. دیگه مهم نیست که حالمو میپرسی و چیزی رو تبریک میگی. دیگه مهم نیست که چقدر روی لبهی پرتگاه راه رفتم. تهش و یا بهتره بگم همیشه میافتم و تنها کاری که از دستم برمیآد اینه که افتادنمو کامل کنم.
الان یادم نمیآد که آخرین بستهی قهوه رو کجا ازش گرفته بودم. ولی یهو یادم افتاد چجوری داشتم آخرین ذرههاشو توی کیسهی کمپوست خالی میکردم. دیشب از نور زیاد ماه بیدار شدم و شب اول اومد جلوی چشمم. توی تاریکی و بدون اینکه بدونم کجام، رفتم سمت ساختمونای دم ایستگاه. داشتم سعی میکردم عکس محوطهای که از خوابگاه دیده بودم رو تطبیق بدم با شکل ساختمونا و زمینای خالی اطرافش. مسیر خاکی بود. گوگل مپس کار نمیکرد. چمدون کوچیکه هر چند قدم یه بار از روی اون یکی میافتاد. سرمو یه کم بیشتر که چرخوندم اینور اونور ماه رو دیدم تو آسمون. به شکل نفسگیری نزدیک به نظر میرسید. فکر کردم اگر همونجا یه کم دراز بکشم عضلههای پام بیشتر باهام راه میان. ولی به یکی که دو سه روز قبل از پرواز خیلی اتفاقی متوجه شدم تو یکی دیگه از ساختمونهای خوابگاهه، سپرده بودم کلید اتاق رو بگیره و داشت دیر میشد. دلم میخواست اندازهی یه سیگار پیچیدن و کشیدن بمونم جلوی ماه توی همون مسیر خاکی. ولی مامان ساعتها منتظر مونده بود که من فقط بهش بگم رسیدم. بلند شدم. راهم رو یه جوری پیدا کردم و طوفان شروع شده بود.