من خیلی فکر کردم، دیدم صرفا پاره شدن به معنای جدی بودن زندگی نیست. آدم درد می‌کشه ولی جدی نیست. هرطوردیگه‌ای هم در نظر بگیری همینه. خوشی‌های کوتاهی رو گاها تجربه می‌کنه و جدی نیست. مدت‌ها چیزی رو احساس نمی‌کنه و جدی نیست. جدی بودن برای من یعنی نتیجه‌گرا بودن. یعنی دیگه بچه‌بازی در کار نباشه. مسائل طبق قانون و منطق پیش برن و این موجود دو پا به یک جایی برسه که بتونه دغدغه‌های کمتری  داشته باشه. ولی به جایی که نمی‌رسه هیچ، دغدغه‌ها بدون وقفه بیشتر می‌شن و فرم عوض می‌کنن. و همیشه مهم‌ترین نکته اینه که هیچی جدی نیست.

دیگه مهم نیست زمین سنگه. یا سرده. یا خونه نیست. زمین فقط زمینه. دیگه مهم نیست که حالمو می‌پرسی و چیزی رو تبریک میگی. دیگه مهم نیست که چقدر روی لبه‌ی پرتگاه راه رفتم. تهش و یا بهتره بگم همیشه می‌افتم و تنها کاری که از دستم برمی‌آد اینه که افتادنمو کامل کنم.

با خوندن مقاله تا حالا گریه نکرده بودم که کردم.

به یکی از بچه‌ها یه کاسه شله زرد دادم، راویولی درست کرد ریخت توش. سیگار لازمم.

میزان مقاومت ذهنم برای عادت کردن به وضعیت داره نگران کننده می‌شه. هر روز صبح با امید زیاد و شادی از این‌که "من که نمی‌دونم قراره چی بشه" شروع می‌شه و بعد به سه و چهار بعد از ظهر نرسیده با همون حالت ندونستن، حس مرگ میاد سراغم.