بیشتر از بیست و چهار ساعته چشمامو باز می‌کنم، گریه می‌کنم و دوباره می‌خوابم. گاهی هم صدای بارون و رد شدن آدم‌ها تو راهرو و باز و بسته شدن درها بیدارم می‌کنن. سه روزه جز آت و آشغال غذا نخوردم. انتظار نداشتم انقدر بیام پایین. و امیدوارم توش گیر نکنم.

همین‌جوری رندم ساعت سه و نیم نصفه‌شب یکی در اتاقو باز کرد اومد تو. چهار ساعت گذشته و نمی‌دونم کی قراره تپش قلبم آروم بگیره.

این سفیدا هم خوب کسخلن فقط آخوند نیستن.

رفتم آشپزخونه چایی دم کنم یکی از بچه‌ها داشت ظرف می‌شست. پرسید چرا خسته‌ای؟ بهش گفتم چی شده و گفت می‌خوای حرف بزنی؟ گفتم نه خوبم. رفتم تا آب جوش بیاد یه سیگار بپیچم و بکشم. گوشیمو با خودم نبردم. وقتی برگشتم دیدم لینک مرکز مشاوره‌ی دانشگاهو فرستاده. بعد از چهار روز حس کردم نامرئی نیستم.

عکس‌ها و نقاشی‌هایی که زدم به دیوار داره کم و کم‌تر می‌شه.