-
[ بدون عنوان ]
29 تیر 1399 18:00
and if the mirror reflects too much, well you can just tune out
-
[ بدون عنوان ]
24 تیر 1399 21:11
بعد میچرخه تو میافتی.
-
[ بدون عنوان ]
14 تیر 1399 11:56
ذوقِ مرگ.
-
[ بدون عنوان ]
12 تیر 1399 02:12
یه جای تاریک. یه جای دور و تاریک. چه اهمیتی داره گفتنش؟ نوشتنش؟ چرا هیچی هیچجا تموم نمیشه؟ چرا خاصیت کشسانی آدما و اتفاقا انقدر زیاده؟ همهچیز باز متهوعم میکنه. شدید و طولانی. بالا آوردن چیزی رو بهتر نمیکنه. یه جای تاریک و به اندازهی کافی دور. که صدای درد کشیدنتو لازم نباشه خفه کنی. هیچی هیچجا تموم نشده و هیچجا...
-
[ بدون عنوان ]
4 تیر 1399 02:22
واقعا کره کردنو تازه فهمیدم.
-
[ بدون عنوان ]
29 خرداد 1399 01:13
هولوکاست گوش دادن حالتو بهتر نمیکنه احمق.
-
[ بدون عنوان ]
12 خرداد 1399 14:08
اومدم شکل حس درونیمو بکشم. یه دایره کشیدم و یه خط که داره میاد پایین. دستم هی میاد پایینتر، جایی که صفحه تموم میشه. نقاشی بلد نیستم. نوشتن هم. فقط میدونم یه حسی دارم که اگر بیشتر از این راهی پیدا نکنه به بیرون، قراره منو ببلعه.
-
[ بدون عنوان ]
25 اردیبهشت 1399 18:04
This life is overwhelming and I'm ready for the next one
-
[ بدون عنوان ]
6 اردیبهشت 1399 01:52
حتی وقتی حالم باید بهم بخوره هم اتفاقی نمیافته.
-
[ بدون عنوان ]
6 اردیبهشت 1399 00:41
اکثر کاربران اینستاگرام را خوکها ریدهاند.
-
[ بدون عنوان ]
4 اردیبهشت 1399 23:23
" The worst thing that could happen at this point is a show of sympathy, a look, a word even. I'd turn away or hush the speaker, because what I need to feel is that the things I'm going through can be neither understood nor shared; it's the only way I can believe there's some sense and truth to the horror of it...
-
[ بدون عنوان ]
1 اردیبهشت 1399 02:42
" مردم مذبوحانه فقط در پی زیستن زندگیای بودند که به هرکداممان داده شده، از روی غریزه در پی اقناع هر میل مشمئزکنندهای، و در پی سرکوب اضطرابهای معطوف به تنهایی و درد احتضارمان که به محض آگاهی از فانی بودن به ما دست میدهد "
-
[ بدون عنوان ]
30 فروردین 1399 02:46
Just hold on, the weight of the world will give you the strength to go.
-
[ بدون عنوان ]
29 فروردین 1399 17:42
نه عزیزم تو شاید کمتر از بقیه چیزی رو احساس کنی تو به ندرت چیزی رو احساس میکنی تو اصلا چیزی رو احساس میکنی؟
-
و نمیتونم دائماً متهوع نباشم.
27 فروردین 1399 05:26
متاسفانه نمیتونم خودمو قانع کنم که نخوابم و نمیتونم کاری کنم حالم از بیدار شدن بعدش بهم نخوره.
-
[ بدون عنوان ]
27 فروردین 1399 01:32
" تف بر کسی که چشم به ره ماند "
-
[ بدون عنوان ]
22 فروردین 1399 04:25
ارزشی که نداشت.
-
[ بدون عنوان ]
11 فروردین 1399 05:35
صدای رد شدن ماشینا میاد هنوز. صدای زمین خیس. بوی هوای سرد دم صبح.
-
[ بدون عنوان ]
5 فروردین 1399 20:03
به تخمهای قشنگم که اینروزا داری چه کیر اضافهای رو تو خودت جا میدی یا داری با کارهای مفیدت کجای این جهانو پارهتر میکنی. به تخمهای قشنگم عزیز
-
[ بدون عنوان ]
2 فروردین 1399 16:05
-
[ بدون عنوان ]
2 فروردین 1399 04:46
ولی آدما همهشون همیشه در نهایت بهت ثابت میکنن که تو حق داری بینهایت از خودت متنفر باشی و به کیرشون هم نیست که این نفرت داره جون بیارزشتو میگیره.
-
[ بدون عنوان ]
29 اسفند 1398 01:36
"ولی آنگاه که بیهودگیِ تامِ اینهمه را درمییابیم، دست کم میتوانیم آرام و قرار یابیم"
-
[ بدون عنوان ]
13 اسفند 1398 19:22
کسی مسئول غرق شدنت نیست. مسئول فروتر رفتنت.
-
[ بدون عنوان ]
12 اسفند 1398 21:44
"It seemed the closer he was to what he wanted, the more lost he became. The sinking feeling that had plagued him his entire life wasn't going away"
-
[ بدون عنوان ]
12 اسفند 1398 21:04
"As he noticed the feeble ticking of his watch, he suddenly realized that he had been escaping all his life, that life had been a constant escape, escape from meaninglessness into music, from music to guilt, from guilt and self-punishment into pure ratiocination, and finally escape from that too, that it was...
-
[ بدون عنوان ]
9 اسفند 1398 17:56
باید حرف نزنی. باید بتونی حرف نزنی.
-
[ بدون عنوان ]
7 اسفند 1398 23:00
آشوبِ امید دارم. شکل زنندهای از احساسات اشتباه.
-
[ بدون عنوان ]
2 اسفند 1398 01:48
It's not your fault It's my own fault I'm not human at all I have no heart
-
[ بدون عنوان ]
30 بهمن 1398 23:55
چون بلد نیستی خوشحال باشی.
-
[ بدون عنوان ]
30 بهمن 1398 23:40
کلش غم داره.