خانه عناوین مطالب تماس با من

چشمانِ یک لال

چشمانِ یک لال

برچسب‌ها

BoJack Horseman

آرشیو


Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • [ بدون عنوان ] 8 اسفند 1400 09:49
    دستم خورد و زدم دقیقاً همون چیزایی رو که قرار بود در نهایت نگه‌شون دارم، پاک کردم.
  • [ بدون عنوان ] 27 بهمن 1400 09:38
    And it feels like having an open heart surgery with no anesthetic.
  • The power of being a parasite 22 بهمن 1400 19:32
    روی هم رفته زندگی وصله به همین چیزهای ناچیز و کوتاه. به جدا شدن‌های متوالی. به شک مدام. به گسست در سیر زمان. و درک این اتصال فقط تا اون‌جایی بدیهی به نظر می‌رسه که انگل بودن رو تجربه نکرده باشی. به بیان واضح‌تر و با هدف برپایی منبر مختصر گه‌خوری باید براتون بگم که از دست دادن توانایی فهمِ پیچیدگیِ تجربه‌های واقعی و...
  • [ بدون عنوان ] 14 بهمن 1400 13:53
    مامان هر بار که می‌خواد خونه رو جارو بکشه شروع می‌کنه به زبون ترکی یه سری جمله رو زیر لب تکرار کردن. صدای جاروبرقی اونقدری بلند هست که نشه صداش رو شنید اما اکثراً یادش میره جاروبرقی رو خاموش کرده و تا چند دقیقه بعدش خیلی واضح میشه حرفاشو شنید. متاسفانه از اون‌جایی‌که ترکی بلد نیستم خیلی سال پیش معنی یکی دو تا از...
  • [ بدون عنوان ] 2 بهمن 1400 13:07
    الان یه دفعه و کاملاً بی‌ربط به چیزی که دارم می‌خونم، یادم افتاد بگم که به نظرم گاهی خوبه در نظر بگیریم که همه‌ی ما به عنوان انسان از دید جانبی یا همون peripheral vision بهره بردیم که حتی وقتی روی یه چیزی متمرکزیم، هم‌زمان هم بتونیم درک نسبی خوبی به لحاظ بینایی از وقایع اطراف داشته باشیم؛ و به نظر می‌آد جالب نباشه که...
  • It's a beautiful glass 24 دی 1400 11:41
    مطمئن نیستم تا کجا و چجوری و با چی پر و خالی می‌شه، یا حداقل فکر می‌کنم که پر و خالی می‌شه. لحظه‌هایی که سر می‌چرخونم و هیچی نمی‌بینم، مطمئن نیستم. لحظه‌هایی که نمی‌تونم جنب بخورم از شلوغی، مطمئن نیستم. لنگر اعتمادم ولی وصله به اشک. به جایی که از سراسیمگی شکل دادن به اون بهت پناه می‌برم به چشم خیس. گله‌ای ندارم ولی تا...
  • [ بدون عنوان ] 20 دی 1400 16:15
    This bitterness is endless, keeps going on and on
  • [ بدون عنوان ] 15 دی 1400 16:44
    بهترین مکالمه‌ی یک دقیقه‌ای سال جدید تا این لحظه: - تو این هوای برفی چی می‌خورین؟ - اتفاقاً داشتم فکر می‌کردم. - من خودم هات‌چاکلت دوست ندارم، ولی داره برف می‌آد. - آره منم دوست ندارم. - پس هات‌چاکلت؟ - هات‌چاکلت.
  • [ بدون عنوان ] 6 دی 1400 11:02
    خطاب به خودم: اصلاً لازم نیست چیزی رو برای کسی توضیح بدی تا وقتی‌که ازت بپرسن و اگر ازت چیزی رو پرسیدن که دوست نداری جوابشو بدی، مجبور نیستی.
  • [ بدون عنوان ] 4 دی 1400 12:40
    هنوز یه سال نگذشته از روزی که داشتم بلند بلند کنار مریم فکر می‌کردم که دیگه نمی‌دونم زندگی بدون استرس چه شکلی‌ه. با دلهره‌های کاملاً بی‌دلیل از روباه می‌زدم بیرون و جلوی دستشویی‌های گه‌ بورژوا گرفته‌ی آ اس پ سیگار می‌کشیدم و هر چی بیشتر نگاه می‌کردم کم‌تر می‌فهمیدم که چجوری سرپام؟ از اون موقعی که یادم دادن فشار روانی...
  • [ بدون عنوان ] 27 آذر 1400 21:45
    یه مدته طفره میرم از این‌که بنویسم چقدر احساس می‌کنم این رابطه‌ی دوستی چندین و چند ساله برام سنگین تموم شده. چند ماهه با سکوتی که می‌دونم قرار نیست از طرف هیچ‌کدوممون شکسته بشه خودم رو قانع کردم که همه‌ی چیزی رو که باید بدونم، می‌دونم و دیگه لازم نیست در موردش فکر کنم. اما هر چند وقت یه بار چراهای بیشتری می‌آد سراغم و...
  • how to stay conscious when you drown 15 آذر 1400 13:37
    حالا دیگه اشک دم مشکم تبدیل شده به یکی از قابلیت‌هام، چیزی که دقیقا داره شخصیتم رو به تعادل می‌رسونه. البته تغییری توی اصل قضیه به وجود نیومده؛ هم‌چنان اولین و ساده‌ترین ری‌اکشنم برای مواجهه با فروپاشی همه‌چیز اشک ریختنه، اما برای کنار اومدن و پذیرفتنش، نه مقاومت کردن و پس زدنش. بیشتر از سه، چهار ماهه ساعت‌های طولانی...
  • [ بدون عنوان ] 12 آذر 1400 11:18
    قدم زدن روی پل نامرئی بین بهت و منطق، داره هیجان‌انگیزترین رفت و آمد‌های این بیست و اندی سال زندگی رو رقم می‌زنه.
  • I think I finally explained it 4 آذر 1400 10:35
    سر آخرین مکامله‌ی جدی‌‌ای که بینمون رد و بدل شد از احساس تنهایی‌م گله داشتم. شک داشتم که باید گریه بکنم یا نه اما شک جلوی اشک رو نمی‌گیره. سعی کردم همه‌ی چیزی رو که داره اذیتم می‌کنه توضیح بدم و بیشتر شبیه اعتراف بود. یه اعتراف کوتاه و ساده: حس می‌کنم خیلی تنهام. اون لحظه تک تک آدم‌های دور و نزدیک رو توی ذهنم مرور...
  • [ بدون عنوان ] 2 آذر 1400 11:53
    یک کتابی می‌خونم که نویسنده‌ش از ضمیر غیر مرسوم برای مشاغلی که جنسیت‌زده شدن استفاده می‌کنه، مثلا اگر داره در مورد رئیس فرضی یک شرکت خیلی بزرگ حرف می‌زنه جلمه‌های بعدی رو با ضمیر she می‌نویسه. یا مثلاً پرستار بچه‌ یه آقاست و هر بار با خوندن هر کدوم از این مثال‌ها مغزم چند لحظه مکث می‌کنه و همین. برام جالبه.
  • [ بدون عنوان ] 30 آبان 1400 20:37
    هیچ‌وقت نتونستم تصمیم بگیرم درد جسمی بیشتر از پا درم می‌آره یا درد روحی، امامی‌دونم که با درد روحی راحت‌تر کنار می‌آم. احساس می‌کنم انسان‌ترم وقتی درد روحی رو تحمل می‌کنم و براش صبر بیشتری دارم. درد بدن رو ولی هیچ‌جوره نمی‌فهمم، من رو کاملاً از همه‌چیز جدا می‌کنه و ارتباطم رو با خودم از دست میدم. تبدیل می‌شم به چند تا...
  • [ بدون عنوان ] 15 آبان 1400 10:21
    اصولاً مشکل من با کنسرت‌ها دخالت بی‌جای مخاطب توی روند اجرای موسیقیه و داستانی که ممکنه یه کم تناقض‌آمیز به نظر برسه اینه که همه فکر می‌کنیم قراره پول بدیم که به هر دلیلی با هر صدایی که اومد دست و جیغ بزنیم که بهمون خوش بگذره ولی نوپ، بابا به جای اون سر و صدای اضافه‌ای که همیشه می‌تونی از خودت درش کنی از اون جریان...
  • ?Welcome home. How long's it been 10 آبان 1400 12:54
    آورده و حاصل دو ترم مقطع ارشد تا همین لحظه برای من نُه تا عدده که باهاشون هربار لپ‌تاپم رو آن‌لاک می‌کنم. بقیه‌ش هم یه شوخی نچسب بود که تا اطلاع ثانوی قراره به نچسب بودنش ادامه بده. از کنار کشیدن راضی‌ام و اگر دست خودم بود تا ابد تو این کنج پناه می‌گرفتم. اما نگاه کردن و نشستن توی همین کنج، مقطعی و گذرا بودن جریان...
  • [ بدون عنوان ] 7 آبان 1400 15:53
    اشتباه‌ترین سوال‌ توی زندگی پرسیدن از شکل انجام دادن کارهاست وقتی با انجام دادنشون می‌شه یه درک حداقلی ازشون پیدا کرد. چه‌جوری بنویسم؟ چه‌جوری حرف بزنم؟ چه‌جوری ارتباط بگیرم؟ چه‌جوری نترسم؟ چه‌جوری زندگی کنم؟ یعنی اگر مرحله به مرحله دستورالعمل هم بذارن جلوت تا موقعی که اون قوه‌ی لعنتی رو به فعل تبدیل نکنی هیچ‌وقت...
  • [ بدون عنوان ] 10 مهر 1400 18:06
    به گله‌ کردن آدم‌ها نسبت به رفتار بقیه خوب گوش بدید و مطمئن باشید در آینده‌ی دور یا نزدیک قراره تماشاگر همون چیزی باشید که به عنوان گلایه ازشون شنیدید، در قالب رفتاری که اون‌ها رو به بهترین شکل تعریف می‌کنه.
  • There is nothing here but darkness 10 شهریور 1400 22:19
    با اختلاف وحشتناکی و بدون ذره‌ای اغراق دارم سیاه‌ترین لحظه‌های زندگی‌مو سپری می‌کنم.
  • [ بدون عنوان ] 9 شهریور 1400 00:06
    امروز صبح فهمیدم سوال‌ها جواب‌های ساده‌ای دارن اگر توی سرمون دنبال جواب‌شون نگردیم. مثل این: "سلام. بله اخراج." به همین سادگی این آخری هم پوک. منظورم آجره. آخرین و احتمالاً بی‌اهمیت‌ترین آجر یه دیوار کج. لباس پوشیدم و با تصور این‌که قراره آیسد یه زهرماری یه کم بیارتم بالا از خونه زدم بیرون. چون تصورم خر...
  • [ بدون عنوان ] 7 شهریور 1400 21:06
    Did you ever try to belong?
  • [ بدون عنوان ] 30 مرداد 1400 02:32
    برای آدمی که نیاز داره برای نفس بعدی با خودش مذاکره کنه هیچ‌چیز ترسناک‌تر از بی‌صدا شدن نیست.
  • [ بدون عنوان ] 23 مرداد 1400 03:37
    مریم اخیراً سیگارو ترک کرده و خیلی اتفاقی هر عکسی تو این مدت ازش گرفتم در حال روشن کردن سیگارشه و واقعیت اینه که هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم بتونم حالمو با یه همچین تجربه‌ی ساده‌ای انقدر دقیق توصیف کنم.
  • [ بدون عنوان ] 23 مرداد 1400 00:46
    با ضربه‌های آروم انگشت. بلافاصله بعد از بیدار شدن. زیر دوش. موقع غذا خوردن یا خداحافظی از آدم‌ها. هر جا و در هر حالتی به صدایی که یه بند داره ازم گله می‌کنه باید بفهمونم که دارم می‌شنوم‌ و می‌فهممت و تا یه جایی هم بهت حق میدم. فکر کنم با این قیافه‌ی آرومی که به خودم گرفتم مشکل داره. وقت و بی‌وقت بهم یادآوری می‌کنه که...
  • to die among strangers 26 تیر 1400 22:49
    خشم و ترس و ناراحتی و نفرت و هیچی. هیچی. هیچی درونم نیست. نشستم داخل سکون و سکوت.
  • [ بدون عنوان ] 19 تیر 1400 11:40
    احساسات برای من دو مرحله‌ایه. توی مرحله‌ی اول اون حس برام قابل پذیرشه و می‌تونم کاملا باهاش کنار بیام. توی مرحله‌ی دوم ولی مرز بین خودم و اون حسی که دارم تجربه می‌کنم برام مشخص نیست. مثلاً اگر احساس ناراحتی مرحله‌ی اول باشه، مرحله‌ی دوم این شکلیه که از ناراحت‌ بودنم ناراحت می‌شم. و این اصلا به معنای تشدید اون حس نیست....
  • [ بدون عنوان ] 24 خرداد 1400 21:21
    یکی از قدیمی‌ترین آدمایی که تقریباً ۱۳ سالی میشه که فکر می‌کردم می‌شناسمش بدون خداحافظی و هیچ حرفی رفته.
  • [ بدون عنوان ] 11 خرداد 1400 01:51
    رهایی مرز بین وابستگی و بی‌تفاوتی‌ه. موی باریکی که پیدا کردن و نگه‌داشتنش سخته ولی ناچاریم رها کردن رو یاد بگیریم که وابستگی به نفرت تبدیل نشه و بی‌تفاوتی به یه رنج مفرط.
  • 384
  • 1
  • ...
  • 3
  • 4
  • صفحه 5
  • 6
  • 7
  • ...
  • 13