خانه عناوین مطالب تماس با من

چشمانِ یک لال

چشمانِ یک لال

برچسب‌ها

BoJack Horseman

آرشیو


Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • [ بدون عنوان ] 29 بهمن 1401 13:22
    از صبح داره بوی بهار می‌آد. اون نگاتیو سیاه و سفیدی رو که دو ساله قراره ببرم ظاهر کنم، از پشت کتاب‌ها پیدا کردم و گمونم امروز وارد هفته‌ی سوم ناکامی شدم. ناکام توی فهمیدن احساس غالب زندگیم. خاک روی جعبه‌ی نگاتیو اما بهم میگه شاید ترس. شاید توی زندگی من هنوز ترس اون چیزیه که غلبه داره. ترسی که با حرف اضافه همراه نمی‌شه.
  • [ بدون عنوان ] 4 بهمن 1401 00:18
    روزها و ساعت‌ها دارن ازم فرار می‌کنن و من فقط سرعتم داره توی دور خودم چرخیدن بیشتر می‌شه.
  • [ بدون عنوان ] 30 دی 1401 21:42
    بین خماری مسکن و درد بالا نیومدن نفس گیر کرده‌م.
  • [ بدون عنوان ] 30 دی 1401 13:15
    «آیا کلمات، واقعاً، به درد می‌خورند؟ اصلاً می‌شود با کلمات توضیح داد درد ( یا بگیر احساسات) چه بر سر ما می‌آورد؟ کلمات فقط وقتی سر می‌رسند که همه چیز تمام شده است. وقتی که دیگر آب‌ها از آسیاب افتاده. دروغی و بی‌جان، کلمات فقط از خاطرات می‌گویند»
  • [ بدون عنوان ] 27 دی 1401 06:13
    هر لحظه ممکنه بزنم زیر همه‌چی.
  • [ بدون عنوان ] 26 دی 1401 00:27
    فردا بعد از دو روز سکوت برفی دوباره باید برگردم به سر و صدای زیاد. دارم یاد می‌گیرم همه‌ی ما شبیه به هم‌ایم و احتمالاً می‌تونم بگم دیگه هیچ شکلی از اضطراب اجتماعی درونم وجود نداره، یا حداقل فعلا این‌طور احساس می‌کنم. اگر به طور اتفاقی کسی رو جایی نبینم و بابت مکالمه‌ی بالغانه مجبور به پرداخت پول نباشم، تقریباً بقیه‌ی...
  • [ بدون عنوان ] 9 دی 1401 21:40
    درسته که خواب دیدم سگم تو راهه ولی حالا نه هر سگی.
  • [ بدون عنوان ] 3 دی 1401 23:36
    عوضش بعدا قصه برای تعریف کردن دارم. یا مخفی کردن. چیزهایی برای مرور و برگشتن بهشون. یا رها کردن.
  • اگه زندگی نگهت داشت این روزها رو از یاد نبر 4 آذر 1401 21:36
    A heart isn't free when it's hoping Help me free myself I'm hoping I'm choking
  • [ بدون عنوان ] 27 آبان 1401 18:29
    And I can't escape from the great undertow
  • [ بدون عنوان ] 22 مهر 1401 23:23
    بعد از تقریباً ۷ سال رفاقت رولر کوستری، نمی‌دونم چطور باید خطابت کنم اما می‌دونم که این‌جا رو می‌خونی و می‌دونی که با خودت دارم حرف می‌زنم. نیا مسلمون. نیا. لطفاً وسط خون ریخته‌ شده‌ی آدم‌های بی‌گناه به تبریک عید و ماه ربیع و دیدن‌ ابرهای پاییزی مشغول باش و بعدا هم حتماً با شدت بیشتری برای‌ ظلمی که بر حسین رفت اشک...
  • They tried to bury us. They didn't know we were seeds 4 مهر 1401 01:50
    نمی‌دونم برای آدم‌هایی که من رو این‌جا می‌شناسن چقدر می‌تونه باورپذیر باشه. اما بذار بگم که من دارم به چشم می‌بینم و لمس می‌کنم که این خون‌ها بی‌جواب نمونده. این روزها کاغذهای زیادی رو با «امیدوارم» سیاه کردم و احتمالا نمی‌دونی که امید برای من و آرزوهام چندان روشن نیست اما راستش رو بخوای، امیدی دارم به وسعت تک تک...
  • [ بدون عنوان ] 3 مهر 1401 06:45
    اونی که داره می‌بینه فقط چشماش رو باز نگه داشته و اونی که نه هر لحظه انرژی زیادی رو صرف ندیدن می‌کنه.
  • [ بدون عنوان ] 28 شهریور 1401 23:03
    هر طور نگاه می‌کنم به این می‌رسم که باید به دنبال شکل متفاوتی از تغییر بگردم. مسیری که آدم‌ها در شرایط دیگه‌ای تونستن طی کنن برای من با شرایطی که با اطمینان نسبتا خوبی می‌تونم بگم فرق زیادی با اکثر آدم‌ها داره، جوابگو نیست. اما بعد به خودم می‌آم و می‌بینم با فاصله‌ی زیاد از نقطه‌ی شروع همون چیزی که فقط تصور می‌کنم...
  • [ بدون عنوان ] 17 شهریور 1401 13:34
    The worst thing that can happen to you is a feeling.
  • [ بدون عنوان ] 25 مرداد 1401 14:08
    گاهی بهترین کاری که می‌تونی در حق خودت و اطرافیانت بکنی شریک نشدن احساسات(فعل غلط شاید هم درست) و توضیح ندادن شدت چیزهایی‌ه که داری تجربه می‌کنی.
  • [ بدون عنوان ] 31 تیر 1401 16:01
    در «همه‌چیزفقط‌هست»ترین حالت ممکن‌ام.
  • [ بدون عنوان ] 18 تیر 1401 12:22
    دیشب می‌خواستم دیگه چیزی نخوام، الان هیچی نمی‌خوام و دارم فکر می‌کنم که اینو نمی‌خواستم.
  • Ice will cover the leafless trees as they stand tall waiting patiently 6 تیر 1401 20:35
    سیستم ایمنی بدنم دوباره جا زده و هیچ‌کاری جز دراز کشیدن ازم برنمی‌آد. امروز از لحظه‌ای که چشمم رو باز کردم تاریخ مغزم روی تابستون 1400 گیر کرده بود. ملول و زندگی‌زده‌ام. یاد اون شبی افتادم که از خونه‌ی مریم تا ماشین احساس می‌کردم دارم رو یه سیاره‌ی دیگه راه میرم؛ جایی که برای همیشه و بدون وقفه احساس تنهایی خواهم کرد....
  • [ بدون عنوان ] 3 تیر 1401 22:51
    I'm ready for love and I'm ready for war But I'm ready for more I know that nobody's ever been this fucking ready before So figure it out or don't figure it out I figured it out The bigger the river, the bigger the drought
  • [ بدون عنوان ] 26 خرداد 1401 14:33
    تازگیا فهمیدم نشستن به قصد نوشتن یه فضای خالی‌ مطلوبی بهم هدیه میده که اگر حتی نتونم یه کلمه هم بنویسم، می‌دونم چه چیز ارزشمندی نصیبم شده.
  • [ بدون عنوان ] 21 خرداد 1401 19:27
    I feel miserable and let me feel it fully so that nobody else has to feel it.
  • [ بدون عنوان ] 26 اردیبهشت 1401 21:13
    I'm sorry I'm grieving, but I don't think I'll stand it here I'm a mess, I'm a mess, so let me confess What I've done, what I've seen, what I've heard
  • گر نه کوری مولانا جان بین که چگونه به GA می‌رویم. 24 اردیبهشت 1401 13:15
    از کمر به بالا با ریخت و قیافه‌ی معقول نشستم و منتظرم مشکل سامانه حل بشه. داشتم فکر می‌کردم حالا که دیگه رسماً کرونا دست از سر کچلمون برداشته، زندگی تازه یادش افتاده کلاس آنلاین بندازه تو دامنم و امکان این‌که فقط لاگین بشم و بخوابم هم ازم گرفته. از صبح که بیدار شدم هفتصد بار ایمیلم رو چک کردم و یادم افتاد خیلی وقته...
  • [ بدون عنوان ] 2 اردیبهشت 1401 23:23
    زیر پات خالی بود، زود از جا پاشدی.
  • These open doors 27 فروردین 1401 18:43
    تو سال‌های سیاه تحصیل، یه جاهایی هم انگار از دستشون در می‌رفت و یه چیزایی یادمون می‌دادن گاهی. شرط می‌بندم همه‌ از معلم فیزیک و ریاضی دبیرستانشون حداقل یه بار شنیدن که «تا وقتی سوال رو دقیق و کامل نفهمیدی نرو سراغ فرمول‌های حفظی و سیاه کردن جای جواب. سوال رو چند بار بخون ببین چی میگه.» این‌کارو می‌کردیم؟ من که نه....
  • به 23 سالگی 10 فروردین 1401 13:34
    چه دورم، چه خوشحالم که دورم از اون آدمی که از خراب شدن پوست دستش هم می‌ترسید. بعد اگر ازش می‌پرسیدن که چرا سیگار می‌کشی در جواب چشم بسته غیب می‌گفت: ما که قراره بمیریم. حالا من هی سیگار سیگار می‌کنم نه که با نکشیدنش شاخ غولی چیزی شکسته باشما، اصلاً هم ربطی به کلیت قضیه نداره. ربطش شاید به اینه که اگر نمی‌ترسی نترس،...
  • [ بدون عنوان ] 2 فروردین 1401 19:39
    میل به نوشتن در مورد همه‌‌ی چیزهایی که در جریانه همیشه به ننوشتن ختم می‌شه. پس عیدتون مبارک
  • [ بدون عنوان ] 9 اسفند 1400 21:12
    دو هفته‌ست ناجور فنر سیاهی‌م در رفته. حقیقت اینه که اگر همین الان این کلمه‌ها رو کنار هم ردیف نکنم بی‌اختیار دوباره میرم سر کابینت‌ها و شروع می‌کنم به آشغال‌خوری. یا نهایتاً به اسم چیز سالم انقدر می‌خورم که نفسم بالا نیاد. چند روزه پروژه‌ی مرور دوره‌های سگی زندگی‌ راه انداختم و دریایی از محتویات نامرغوب تو ذهنم...
  • [ بدون عنوان ] 8 اسفند 1400 09:49
    دستم خورد و زدم دقیقاً همون چیزایی رو که قرار بود در نهایت نگه‌شون دارم، پاک کردم.
  • 383
  • 1
  • 2
  • 3
  • صفحه 4
  • 5
  • ...
  • 13